با تشکر از همکاری همه دوستان

خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار
خدایا ! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن
خدایا! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد
خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.
خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند
خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.
خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم
خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم
خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان
اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.
خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم
خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن
خدایا !آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.
خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.
خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.
خدایا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.
خدایا !مرا هرگز مراد بیشعور ها و محبوب نمک های میوه مگردان.
خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و
تنها ئی ام بیفزای.
خدایا ! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».
خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.
خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.
خدایا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.
خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که
آدم از خاک است
بگو که : یک پدیده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی ، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.
خدایا ! به من بگو تو خود چگونه می بینی ؟ چگونه قضاوت می کنی ؟
آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است ؟
یا شناخت مسمی ها؟
و بالاتر از این – یا پیروی از رسم ها؟
خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.
خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.
خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند
كوير! «اين تاريخي كه در صورت جغرافيا ظاهر شده است»!
اين عظمت بي كرانه ي مرموزي كه نوميد و خاموش، خود را به تسليم، پهن بر خاك افكنده است.
خشك، بي آب و آبادييي، بي قله ي مغرور و بلندي، بي زمزمه ي شاد جويباري، ترانه ي عاشقانه ي چشمه ساري، باغي، گلي، بلبلي، منظري، مرتعي، راهي، سفري، منزلي، مقصدي، رفتار مستانه ي رودي، آغوش منتظر دريايي، ابري، برقْ خنده ي آذرخشي، دردْ گريه ي تندري، ...
هيچ!
كوير! اين هيچستان پراسراري كه در آن، دنيا و آخرت روي در روي هم اند......
نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در
سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
زمان به سرعت می گذرد،خیلی سریعتر از آنچه ما فکر می کنیم
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببیین
کاین اشارت زجهان گذران ما را بس
در مدتی که از آغاز فعالیت این وبلاگ می گذرد،وپس ازگذشت این مدت با نگاه کردن به پشت سر و مشاهده ی
راه طی شده و نقاط ضعف و قوت و با امید به آینده ای بهتر ،امیدوارم با استعانت از الطاف الهی و نظر مساعد شما دوستان عزیز و همفکری و همراهی شما این مجموعه برقرار باشدو به راه خود که یادآوری اندیشه ها و تفکرات معلم شهید دکتر علی شریعتی است ادامه دهد.انشاءالله.
همه ی رنگها با من آشنایند.
هر موجی که از سینه ی دریا بر می خیزد،
به سوی من پیش می آید
و برایم پیامی در ساحل می نهد و باز می گردد.
جاذبه ای مرموز،دل مرا به این سرزمین می کشاند.
هوا عطری به مشامم می ریخت که گویی
دیری نگذشته است که او از این جا گذشته است.
بوی گل صوفی در فضا پراکنده بود.
سکوت بود و سخن بود.
هنوز نقش وجودی نبود،
اما طرح "دوست داشتن"بر سینه عدم نقش شده بود.
گویی بندی نامریی،
پای دل مرا به اینجا بسته است.
دل مرا با این سرزمین کاری هست.
دکتر شریعتی-دفترهای سبز
به مناسبت سی و یکمین سالگرد شهادت شمع کویر
ايران ز عطر عاطفه سرشار مي شود
وقتي بهار ياد تو تكرار مي شود
در آسمان آبي آن خاک مهربان
رنگين كمان شوق پديدار مي شود
پژمردگي ز خاطر عشاق مي رود
تا غنچه خيال تو بيدار مي شود
اين روزها به مشهد آيينه ها مدام
زيبايي شگرف تو اظهار مي شود
اي پيك خوش نواي سحر آفرين ما
كهسار هم ز بانگ تو بيدار مي شود
خرداد ماه گر چه پر از داغ و حسرت است
زيباست چون كه ذكر تو بسيار مي شوداز آسمان طبع من اندوه مي رود
تا نام تو مزين اشعار مي شود
۲۲ خرداد ۱۳۸۲ فريدون انوشه
سلام. خوب چند روز دیگه ۲۹ خرداده و سالگردت. خیلی دلم برات تنگ شده بود. گفتم یه نامه یی، عریضه یی چیزی برات بنویسیم شاید جوابمون رو دادی و از دل تنگی در اومدیم.
چه کار می کنی دکتر جان ؟ خوبی ؟ خوشی ؟ ای بابا، تو که هنوز داری می نویسی. بابا چه پشتکاری داری. اونجا که دیگه مشکل آزادی و اینا نداری که ؟
نه ... ما هم خوبیم. مشکلی هم نداریم. به برکت انقلاب همه چیز درست شده. خیلی چیزها عوض شده. مثلا دکتر یادته قدیما اگه اسمتو می آوردیم یا کتابی ازت دست می گرفتیم انگ نامسلمونی و ضد انقلابی بهمون می زدن ؟؟؟ عوضش امروز بقال سرکوچمون هم تو رو نقد می کنه و همه یه پا شریعتی شناس شدن. اونایی که رفتند نمایشگاه کتاب میگفتند هر کی رد می شد، فرقی نداشت صورتش از ریش سیاه باشه یا از سفیدی برق بزنه، چه کل پارچه لباسش ۱ متر می شد چه ۵ متر، همه یه عکس تو زیر بغلشون بود.
آره دکتر جون، خیلی چیزا عوض شده. روزگار غریبی شده. راستی دکتر یادته که برای دخترای نسل من، فاطمه فاطمه ست رو نوشتی ؟ اصلا نگرانشون نباشیا، جای همشون تو آغوش شیخ نشین های عرب امنه.
دکتر می گفتن زمان شما یه کاخ جوانان بود و یه حسینیه ارشاد ولی امروز ما صدها کاخ جوانان داریم و هیچی حسینیه ارشاد. فقط عناوین عوض شده.
راستی دیروز اون بچه هایی که نمایشنامه ابوذر رو بازی کردن، تو یکی از همین کاخ های بالاشهر دیدم و قرار شده با هم رو نمایشنامه زندگی EmineM کار کنیم. دکتر نمی دونی چقدر آدم خوش فکر و اهل قلمیه. کار رفت رو صحنه تشریف بیارین خوشحال می شیم.
تا یادم نرفته دکتر چقدر پز مبارزات حسن و محبوبه رو به ما دادی. امروز ما یه ضیاء داریم و صور اسرافیل و گوگوش، که سابقه مبارزاتیشون از چه گوارا و فیدل کاسترو هم بیشتره. ببینم شما خانم گوگوش رو پای سخنرانی هاتون نمی دیدین ؟ آخه تو آخرین سخنرانیش که اسمش «کیو کیو بنگ بنگ» بود می گفت تو زیرزمین ممنوعه می خونده گفتم شاید شمام افتخار ملاقات ایشون رو داشتید.
می گم دکتر اینا این قدر روشنفکرن که نگو و نپرس. همین هایی که سرکارن رو می گم دیگه. مهربون، عاشق مردم، راستگو و صادق، خدمتگزار، همشون عاشق خدمتن، نه تشنه قدرت. من یک نفر هم بینشون پیدا نکردم که دنبال مقام باشه. همه مثل علی.
آخ اگه دکتر بودی حتما با من موافق بودی. اگه بودی حتما بهت یه «آیت الله العظمی» افتخاری می دادن. اصلا می کردنت مرجع جامع الشرایط. اینا همه عاشق تو هستن.
دکتر باورت می شه ؟؟ نه زندانی سیاسی داریم نه مشکل سیاسی. توتم به دست همه تو خیابونا راه می ریم. قراره اینا برا رئیس جمهور فرانسه و آمریکا و ...کلاس فشرده دموکراسی بزارن. خیلی ماهن. هر چی بگم کم گفتم ...
خوب دکتر جان زیاد مزاحمت نشم. می دونم سرت شلوغه. وقت کردی برامون چند خطی بنویس.خلاصه که دکتر هوای رفقا رو داشته باش تا ما هم بیایم.
مرگ هر لحظه در کمين است .
توطئه ها در ميانم گرفته اند.
من با مرگ زندگی کرده ام.
با توطئه خو کرده ام .
اما اکنون و اينچنين.نمی خواهم بميرم.
هنوز خيلی کار دارم.
چشمهايی که از زندگی عزيزترند . انتظار مرا می کشند ...
(با مخاطب های آشنا)
.....................................................................................................................................
.....................................................................................................................................
آری. باشی و زندگی کنی ...
که دوست داشتن از عشق برتر است
و من هرگز خود را تا سطح بلندترين قلّّّه عشقهای بلند.پايين نخواهم آورد .
(کوير)
رنج٬ تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم
تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را "تنها" ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند
ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

» دکتر علی شریعتی «
اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.
لذتها را به بندگاه حقیرت بخش و درد های عظیم را بر جانم بریز.
خدایا به من توفیق تلاش در شکست صبر در نا امیدی رفتن بی همراه جهاد بی سلاح کار بی
پاداش فداکاری در سکوت دین بی دنیا مذهب بی عوام عظمت بی نام خدمت بی نان ایمان بی
ریا تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آن که دوست بدارند روزی ام کن.
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست
او جانشین همه نداشتن هاست
ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان مارا...
بگردان قبله ات را سوی ما..

اینک وضویی کن...
خجالت می کشی از من...
بگو, جزمن کس دیگر نمی فهمد...
به نجوایی صدایم کن...
بدان آغوش من باز است..
شروع کن , یک قدم با تو...
تمام گام های مانده اش با من
نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در
سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
شهيد چمران در سوگ شريعتي مرثيه
اي سروده است كه در همان زمان توسط انجمن اسلامي دانشجويان امريكا و كانادا متن كامل آن چاپ شد. در نشريه “انتخاب” بخشهايي از آن چاپ شده كه در ادامه تقديم است. اگر متن كامل را نيز پيدا كردم براي دوستان خواهم گذاشت.
بياد داشته باشيم كه كلاغان سالها بود كه خواستند تا ياد هابيل از ذهنها فراموش شود نام او را از همه جا پاك كردند حتي از تقويهاي رسمي و غير رسمي كشور تا نسل جديد نامي از او بياد نداشته باشد و او را نشناسد و چه ابلهانه بود كه از تاريخ درس نگرفتند و ندانستند كه نور الهي قابل خاموش كردن نيست. گرايش نسل جديد به شريعتي پس از قريب به سه دهه مويّد همين نكته است. اما بايد بهوش بود اينبار نقشه اي ديگر در راه است “مصادره كردن شريعتي به نام خود”. همانها كه شريعتي را چه قبل از مرگ و چه بعد از آن مي كوبيدند و نفس كشيدن را براي او دشوار كرده بودند اكنون هواخواه او شده اند!!! و شهيد چمران را طوري معرفي كرده اند كه كسي اگر نداند گمان مي كند وي كسي بود مثل خود اينها !! مكرو و مكرالله والله خيرالماكرين
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم. ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها میبرد و ازلیّت و ابدیّت را متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای عدم را میشنیدم، از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت آسمانها پرواز میکردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه ناخالصیها را دود و خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود…
ای علی! همراه تو به کویر میروم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
ای علی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم….
ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد … .
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره… «شهید» کرد…


