تبليغاتX
دکتر شریعتی

برای ذخیره فایلهای صوتی روی آن راست کلیک کرده و از منوی باز شده گزینه Save target as را انتخاب کنید.

 شهادت 1                                                                           شهادت 2

 شهادت 3                                                                           شهادت 4

 شهادت 5                                                                           شهادت 6

 شهادت 7                                                                           شهادت 8

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  توسط امیر  | 


روش شناخت اسلام -:- ۹ آبان ۱۳۴۷ در حسینیه ارشاد. برای ذخیره فایلهای صوتی روی آن راست کلیک کرده و از منوی باز شده گزینه Save target as را انتخاب کنید.

بخش اول                                                                        بخش دوم

بخش سوم                                                                     بخش چهارم

بخش پنجم

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  توسط امیر  | 


 

فاطمه،فاطمه است...

 

 

قسمت:  اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم ششم، هفتم

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  توسط امیر  | 


 شهيد چمران در سوگ شريعتي مرثيهچمران اي سروده است كه در همان زمان توسط انجمن اسلامي دانشجويان امريكا و كانادا متن كامل آن چاپ شد. در نشريه “انتخاب” بخشهايي از آن چاپ شده كه در ادامه تقديم است. اگر متن كامل را نيز پيدا كردم براي دوستان خواهم گذاشت.

بياد داشته باشيم كه كلاغان سالها بود كه خواستند تا ياد هابيل از ذهنها فراموش شود نام او را از همه جا پاك كردند حتي از تقويهاي رسمي و غير رسمي كشور تا نسل جديد نامي از او بياد نداشته باشد و او را نشناسد و چه ابلهانه بود كه از تاريخ درس نگرفتند و ندانستند كه نور الهي قابل خاموش كردن نيست. گرايش نسل جديد به شريعتي پس از قريب به سه دهه مويّد همين نكته است. اما بايد بهوش بود اينبار نقشه اي ديگر در راه است “مصادره كردن شريعتي به نام خود”. همانها كه شريعتي را چه قبل از مرگ و چه بعد از آن مي كوبيدند و نفس كشيدن را براي او دشوار كرده بودند اكنون هواخواه او شده اند!!! و شهيد چمران را طوري معرفي كرده اند كه كسي اگر نداند گمان مي كند وي كسي بود مثل خود اينها !! مكرو و مكرالله والله خيرالماكرين

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم. ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود…

ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.
ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم….

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد … .
‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره… «شهید» کرد…

 

  

نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386  توسط امیر  | 


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

          نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

     ولی بسیار مشتاقم

           که از خاک گلویم  سوتکی سازد

                          گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

               و او یکریزو پی در پی دم گرم خمودش را در گلویم                        

سخت بفشارد

         و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

                      بدینسان بشکند دائم     سکوت مرگبارم را

دکتر شریعتی

                                ***************

دیشب خواب دیدم

           خواب دیدم پروانه ام

                   صبح که از خواب بیدار شدم دیدم انسانم

                          هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر گیج می شوم

                                نمی دانم دیشب انسانی بودم که خواب دیدم پروانه ام

                                       یا الان پروانه ای هستم که خواب می بینم انسانم

 

دکتر شریعتی

نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386  توسط امیر  | 


کویر در زیر نور ماه می تابید و ده آرام و ساکت شده بود ومردم، زن و مرد، پیر و جوان همه در دل شب، بر روی بامهای خویش از خستگی چنان خفته بودند که گویی بیدار نخواهند شد. فریادهای غلتان و طولانی قورباغه هایی که در دوردست صحرا می خواندند و آوای سیرسیرک هایی که هیج جا نیستند و گویی از غیب سوت می کشند سکوت شب کویر را صریح تر می نمود. آسمان بر بالای ده ایستاده بود و بامها را می نگریست و این نفرین شدگان کویر را که آرام بر سرتاسر بام های ده، در زیر قطیفه های سپید کرباس و یا قمیص که هر یک همچون کفنی می نمود, خفته بودند.

   شب به نیمه راه رسیده بود و ستارگان ناپایدار غروب کرده بودند و پروین در دورترین نقطه صحرا نزدیکی های افق ، آهنگ رفتن داشت و ماه به قلب آسمان آرمیده بود و بر بالای سرم ایستاده  مرا ساکت می نگریست و بر سینه آسمان چنان پهن هاله افشانده  بود که ستارگان را همه به دوردستها رانده بود . که ناگهان بانگ خروسی برخواست.

   اِ ! خروسها می خوانند؟


ادامه مطلب...
نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386  توسط امیر  | 


دکتر شریعتی میگه وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!!خاموش باش قرن ها نالیدن به


کجا انجامید؟؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی


مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند!


تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند گدایی عشق می كنند


اما همین كه مطمئن شدند


مردانگی را در كمال نامردی بجای می اورند.

نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386  توسط امیر  | 


Click for Full Size View
نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386  توسط امیر  | 


 

خواستم بگویم که:

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.

   دیدم که فاطمه نیست.

   خواستم بگویم که:

فاطمه دختر محمد(ص) است.

   دیدم که فاطمه نیست.

   خواستم بگویم که:

فاطمه همسر علی است.

   دیدم که فاطمه نیست.

   خواستم بگویم که:

فاطمه مادر حسین است.

   دیدم که فاطمه نیست.

   خواستم بگویم که:

فاطمه مادر زینب است.

   باز دیدم که فاطمه نیست.

   نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

«فاطمه،فاطمه است»

    دکتر علی شریعتی از کتاب فاطمه ، فاطمه است

نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386  توسط امیر  | 


هر کس هرچیزی را که دارد به نمایش میگذارد و ان کس که هیچ چیز ندارد بدنش را به نمایش میگذارد. دکتر علی شریعتی
نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386  توسط امیر  | 


دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
راستی شما از كدام دسته ای ؟

نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386  توسط امیر  |